اولین اعزام
به روایت از حبیب الله عامری : یک روز علیرضا به من گفت : پدر ، می خواهم به جبهه بروم .مخالفت کردم گفت : شما شش پسر دارید اگر یکی از آنان را درراه خدا بدهید ایرادی دارد ؟ گفتم خودت می دانی پسرم گفت : پس با اجاره شما می خواهم به جبهه بروم آن زمان هنوز سن پسرم کم بود گفتم : شما راکه قبول نمی کنند سنت کم است ولی علیرضا گفت : نه من می روم .فردای آن روز که به بسیج رفت او را قبول نکردند و ناراحت به خانه بازگشت پس از چند روز کفش پاشنه بلندتری به پایش کرد تا قدش بلند ترشود ولی باز هم او را قبول نکردند و گفته بودند تو را نمی توانستیم ببریم خلاصه آنها وقتی گریه و زاری علیرضا را می بینند با رفتن او به جبهه موافقت می کنند.
ثبت دیدگاه