شناسه: 239496

فعالیت های فرهنگی

به روایت از محمدرضا عامری : یادم است یکروز بعد از ظهر در خیابان قدم می زدم علیرضا مرا دید و به طرفم آمد وگفت: کجا می روی محمدرضا؟ گفتم جای خاصی نمی روم بیکار بودم با خودم گفتم کمی راه بروم. علیرضا گفت: دوست داری اسمت را در انجمن اسلامی بنویسم؟ گفتم: آره. گفت: باشد. خلاصه آنروز گذشت و من هم که تقریباً به این گونه مسائل کم اهمیت بودم دنبال ثبت نام در انجمن اسلامی را نگرفتم. روز قبل از اینکه برادرم به جبهه اعزام شود دوباره به من گفت بالاخره تو عضو انجمن اسلامی شدی؟ گفتم نه هنوز. سپس برادرم گفت حتماً برو اگر لازم شد نیز بگو من برادر علیرضا هستم. علیرضا در مورد اوقات فراغت بچه ها بسیار حساس بود تا خدای ناکرده این اوقات فراغت به بطالت نگذرد. دوست داشت بچه ها اوقات فراغتشان را در انجمن اسلامی بگذرانند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه