شناسه: 240436

احساس مسؤلیت

احمد در مرخصی بود. یک روز دائیش آمد و گفت: محمود کاوه زخمی شده و در بیمارستان بستری است پرسید کدام بیمارستان. گفت: بیمارستان قائم. بلافاصله به عیادت محمود کاوه رفت. وقتی که از عیادت برگشت گفت: می خواهم به جبهه بروم. گفتم: هنوز چند روزی از مرخصی ات باقی مانده است. گفت: کاوه از من خواست با توجه به این که آشنایی خوبی نسبت به منطقه کردستان دارم هرچه زودتر به منطقه باز گردم. ایشان علی رغم این که چند روز دیگر مرخصی داشت. اما با توصیه محمود کاوه به منطقه برگشت. هنوز سه روز بیشتر از برگشتن احمد به منطقه نگذشت، خبر شهادتش را آوردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه