شناسه: 240897

روابط عاطفی با خانواده و دوستان یعد از شهادت

یکبار در خرداد ماه خانواده‏هاى شهدا را براى بازدید از مناطق جنگى به اهواز بردند که ما هم رفتیم از اهواز راهى شلمچه و خرمشهر شدیم آقایى که همراه ما بود توضیحات لازم را مى‏داد رسیدیم به منطقه‏اى به نام شرهانى که فرزندم محمدرضا در آنجا به شهادت رسیده بود آنجا حالم منقلب شد و شروع به گریه کردن کردم سرم پائین بود و مشغول گریه کردن بودم که آقاى سخنران گفت رزمندگان اسلام از روبه رو حمله را آغاز کردند تا نشان داد صداى پاى فرزندم به گوشم رسید سرم را بالا کردم محمدرضاى شهیدم را دیدم که دارد مى‏آید به قرآن قسم با چشم‏هایم دیدم فرزندم را که دارد مى‏آید آمد به طرفم از خوشحالى از جا بلند شدم که با او دست به گردن کنم و او را ببوسم اما سایر خانم‏ها مرا گرفتند و گفتند آقا سخنرانى مى‏کند گفتم فرزندم آمده دیدم چیزى نیست و همه شروع به گریه کردن نمودند و این خاطره‏اى است از آن سفر و از شهیدم که هرگز فراموش نمى‏شود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه