روابط عاطفی با خانواده و دوستان یعد از شهادت
یکبار در خرداد ماه خانوادههاى شهدا را براى بازدید از مناطق جنگى به اهواز بردند که ما هم رفتیم از اهواز راهى شلمچه و خرمشهر شدیم آقایى که همراه ما بود توضیحات لازم را مىداد رسیدیم به منطقهاى به نام شرهانى که فرزندم محمدرضا در آنجا به شهادت رسیده بود آنجا حالم منقلب شد و شروع به گریه کردن کردم سرم پائین بود و مشغول گریه کردن بودم که آقاى سخنران گفت رزمندگان اسلام از روبه رو حمله را آغاز کردند تا نشان داد صداى پاى فرزندم به گوشم رسید سرم را بالا کردم محمدرضاى شهیدم را دیدم که دارد مىآید به قرآن قسم با چشمهایم دیدم فرزندم را که دارد مىآید آمد به طرفم از خوشحالى از جا بلند شدم که با او دست به گردن کنم و او را ببوسم اما سایر خانمها مرا گرفتند و گفتند آقا سخنرانى مىکند گفتم فرزندم آمده دیدم چیزى نیست و همه شروع به گریه کردن نمودند و این خاطرهاى است از آن سفر و از شهیدم که هرگز فراموش نمىشود.
ثبت دیدگاه