عشق به جهاد
به روایت از محمد شریفان : یک روز در بیابان مشغول درو کردن گندم بودیم. مصطفی هم به من کمک می کرد. یک مرتبه متوجه شدم او دارد گریه می کند و در همان حال، کار هم می کند. از او پرسیدم چرا گریه می کنی؟ او گفت: بابا مگر نمی بینی همه دارند می روند به جبهه من هم می خواهم بروم. آخر من به او اجازه رفتن به جبهه را نداده بودم. وقتی این حالت را در او دیدم به او گفتم: برخیز اگر می خواهی بروی برو. با هم به خانه رفتیم. به مادرش گفتم: ساک مصطفی را آماده کن تا او برای رفتن آماده باشد. مادرش مخالفت کرد اما من گفتم: دیگر کار از این حرفها گذشته است و او را تا شهر همراهی کردم و تا سوار شدن به اتوبوس بدرقه کردم و او توانست بالاخره به آرزوی قلبی خودش برسد.
ثبت دیدگاه