خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
به روایت از عباس علی شاکر نوقابی : یادم هست روزی که قرار بود خبر شهادت برادرم محمد شاکری نوقابی را به من بدهند من در سر مزرعه در سایه درختی به علت خستگی و گرمی هوا دراز کشیده بودم . در همان موقع خواب دیدم که یک ماشین ژیان دارم که آتش گرفته است و با عبایی که بر روی دوشم است هر چه بر روی آن می زنم خاموش نمی شود . در حال تلاش بودم که با صدای موتور پدرم از خواب بیدار شدم . پدرم نزدیک شد و گفت بلند شو تا با هم به روستا برویم . وقتی علت را جویا شدم چیزی نگفت . عقب موتور سوار شدم . در بین راه دوباره سوال کردم گفت برادرت محمد مجروح شده . در آن لحظه با خودم گفتم : خوابی که دیده بودم بی حکمت نبوده است . به پدرم گفتم پدر نکنه او شهید شده و شما این موضوع را از من پنهان می کنید که دیدم پدرم اشک هایش سرازیر شد و من در آن لحظه فهمیدم که او شهید شده است . وقتی به روستا رسیدیم دیدم همه جمع شده اند تا آمبولانس جنازه را بیاورد و او را تشیع کنیم . وقتی جنازه آورده شد با شکوه خاصی او را تشیع و به خاک سپردیم .
ثبت دیدگاه