شناسه: 242672

بدون عنوان

بسمه تعالی ضمن عرض ارادت خدمت امام زمان(عج) و با سلام به تمام شهیدان راه حق و حقیقت تابستان سال 1362 از مشهد به اتفاق دوستان شهید (سعید سیرجانی-امیر امینیان مقدم-علی اصغر یاری) و چند تن از دوستان دیگر عازم تهران شدیم از طریق قطار بعد از آنجا توسط اتوبوس راهی منطقه غرب کشور (ایلام)شدیم. ساعت5 بعد از ظهر وارد پایگاه ظفر در چند کیلومتری ایلام رفتیم. در آنجا بعد از سازماندهی و گروهانبندی عازم پایگاه بدر در چند کیلومتری مهران شدیم. چند روزی در آنجا به اتفاق شهید سیرجانی با انجام عملیاتی از قبیل رزم شانه، تیراندازی و سایر فنونی که در آموزشی به ما آموخته بودند مشغول بودیم تا اینکه یک روز همه را جمع کردند و دستهبندی برای انجام کارهای رزمی صورت گرفت، شهید سعید سیرجانی بعنوان آرپی چی زن و من بعنوان کمک آرپی چی زن البته سعید در یک گروه قرار داشت و من در یک گروه دیگر ولی گروهان ما یکی بود. بعد از انجام و مشخص شدن وظایف هر کدام از بسیجیان ما تا روز بعد در پایگاه منتظر بودیم. شب همان روز که شب جمعه نیز بود خبر آوردند که آقای آهنگران 1 شب دعای کمیل را در پایگاه برگزار خواهند کرد و همه مشتاقانه به انتظار شب بودیم تا صدای گرم ایشان را با دعای کمیل بشنویم. درست ساعت 5/9 شب بود که آقای آهنگران به اتفاق چند نفر از پاسداران به پایگاه آمدند و بعد از ورود ایشان دعای ملکوتی کمیل شروع کردند. من هم کنار سعید به اتفاق دعا را زمزمه میکردیم. آری سعید واقعاً با دعای کمیل و صدای صوت آهنگران در حال خویش فرو رفته بود. بطوری که چند بار از حال رفت و دوباره با کمک من و چند نفر از دوستانمان حالش بهتر شد و هرچه اصرار کردیم که سیرجانی بسه دیگر بیا برویم تو چادر ولی سعید قبول نمیکرد و همچنان دوست داشت که دعا تمام شود و بعد به ما میگفت میآیم خلاصه آن شب، شب قبل از حمله سعید حال و هوای دیگری داشت اینقدر در دعا غرق میشد که توجهی به اطراف خویش نداشت. خلاصه آن شب سعید پس از اتمام دعای کمیل به اتفاق هم به چادر رفتیم و بعد از ورود به چادر سعید هنوز هم تو حال خودش بود. روز بعد اطراف عصر بود که کامیونی جهت اعزام ما به خط وارد پایگاه شد و همه بچهها با یکدیگر روبوسی و حلالیت میطبیدند و سفارشات خودشان را به یکدیگر میکردند و از یکدیگر التماس دعا داشتند. بعد از این جریانات من به اتفاق سعید و گروهان خودمان سوار یک کامیون شدیم و کامیون براه افتاد هوا تاریک بود که به منطقه مورد نظر رسیدیم آنجا همه خاک و خون بود و توپ و گلوله و صداهای مهیبی در آن موقع شب بگوش میرسید و ما نصف شدیم و راهی را که بقیه بسیجیان و دلباختگان ولایت هموار کرده بودند طی کردیم و در آنجا مستقر شدیم. صداهای مختلف گلوله از انواع مختلف در آن شب تاریک بگوش میرسید و صدای الله اکبر و یاحسین، یا امام زمان از تمامی بسیجیان نیز بگوش میرسید. عملیاتی که انجام شد عملیات والفجر3 بود که باعث تصرف ارتفاعات معروف به مکل قندی در آن ناحیه شد. صبح قبل از طلوع آفتاب من به اتفاق شهید پارسا مشغول درست کردن سنگر برای جلوگیری از حمله عراقیها بودیم لازم به ذکر است که شب شهید سعید و گروه آنها از ما حدوداً 200 متر جلوتر قرار گرفته بودند خلاصه بعد از حمله عراقیها و سرکوب شدن آنها چند روزی بدین منوال گذشت و من نیز با؟؟؟ شاید دوسه بار میرفتم و او هم گاهی اوقات پیش ما میآمد و همدیگر را میدیدیم و بعد به محل استقرار خودمان برمیگشتیم تا اینکه بعد از ؟؟؟که گذشت به ما گفتند که باید به عقب برگردیم. خلاصه گردان ما پس از طی آن چند روز جهت استراحت به ایلام برگشتیم تنها خاطرهای که خیلی برایم جالب بود تماس تلفنی بود که سعید با خواهرشان از ایلام داشتیم چند بار تماس تلفنی قطع شد اعصابم کاملاً بهم ریخته بود چون پول خورد هم کم داشتیم و خیلی ناراحت شده بودم ولی سعید با کمال متانت و صبر اختیار خویش را حفظ کرده بود و میگفت ناراحت نباش دوباره پول خورد میگیرم و صحبت میکنیم در همان زمان یکی از دوستانمان پول خورد اضافه آورده بود و یکدفعه جلو آمد و به سعید گفت که من پول خورد لازم ندارم چون هرچه به خانه زنگ میزنم کسی گوشی تلفن را برنمیدارد و ما هم که فرصت زیادی نداریم پس شما پول خورده را بگیرید و خودتان صحبت کنید. بعد از تماس تلفنی سعید با خواهرش، سعید یک حال و هوای دیگری پیدا کرده و به من گفت که نمیدانم چرا اینجوری شدم فقط گفت که ای کاش میشد با پدر و مادرم صحبت میکردم چون آنها الان مکه هستند. شاید دیگر نتوانم هیچ وقت دیگری با آنها صحبت کنم بعد من به سعید گفتم که این حرفها کدام است انشاءا000از مکه میآیند و شما آنها را میبینی به امید خدا. آن روز بعد از رفتن به شهر؟؟؟و گشتن در آن شهر طرف عصر بود که به پایگاه برگشتم و بعد از چند روز به خط مقدم برگشتیم در ضمن قبل از برگشت مجدد به خط مقدم سعید به من گفت که اگر شهید شدم حتماً شما به خانوادهام سر بزنید و میگفت که این دفعه من شهید خواهم شد و بعد راهی خط مقدم شدیم. گروه ما قدری از گروه سعید جلوتر رفتیم و بعد از جدا شدن از سعید من به اتفاق چند تن دیگر از دوستانم راهی منطقهای جلوتر از گروه سعید شدیم. دو سه روزی در آنجا بودیم ک من مجروح شدم؟؟؟ و من را با آمبولانس به بیمارستان؟؟؟پشت خط و از آنجا به بیمارستان ایلام منتقل کردند حدود چهار الی پنج روزی بیشتر در بیمارستان نبودم که ؟؟؟به خط مقدم برگشتم در همان روز به دنبال سعید میگشتم که بعد از پرس و جو سنگر آنها را پیدا کردم بعد از بچهها از سعید سؤال کردم گفتند که ساعت 5 الی 9 صبح بود که سعید تیر خورد ولی تیر سطحی بود و انشاءا000زودتر از شما به نیشابور میرود. پس از آن به محل استقرار خودمان رفتیم بعد از طی؟؟؟از بسیجیان تحویل گرفت و ما به پایگاه برگشتیم و بعد هم که ماجرای تشییع جنازه و مراسم سعید در نیشابور در حضور خانواده گرامیشان بودم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه