نوافل و نماز شب
راوی زهرا ساقی سعادت آبادی: آخرین باری که تقی به مرخصی آمده بود یکی از همسایگان او را در شبی مهتابی در حالیکه برادرم تقی لباس سفید بر تن داشتند و جلو خانه وضو می گرفت دید. ایشان به شهید گفته بود: چقدر زود صبح شده, نمازمان قضا نشود. شهید گفته بود من برای نماز صبح آماده نمی شوم و می خواهم نماز شب بخوانم. آن فرد همسایه گفته بود شما را به خدا نماز شب را به من هم یاد بدهید. شهید گفته بود نماز شب را به شما یاد می دهم به یک شرط و آن اینکه در نماز شبتان دعا کنید که من شهید شوم. همسایه گفته بود این چه حرفی است که می زنی خدا نکند. شهید گفته بود شما چه دعا کنید چه نکنید من شهید می شوم پس لا اقل برای سلامتی امام و پیروزی اسلام دعا کنید. این گذشت تا اینکه روزی که می خواست به جبهه برود خداحافظی کردند و رفتند ولی دیدم دوباره برگشتند, گفتم چه شده چیزی فراموش کردید؟ گفت: نه دیدم تا رفتن اتوبوسها یک مقدار وقت مانده گفتم یک بار دیگر همدیگر را ببینیم چون ممکن است دیدار به قیامت بیفتد.
ثبت دیدگاه