دوران تحصيل
راوی غلامرضا عرب زوزنی: من با دوستم محمد زنگویی زوزنی همکلاس بودیم و بعد از اتمام کلاس به پایگاه بسیج می رفتیم و نگهبانی می دادیم یک روز ایشان به مدرسه نیامد و من کمی نگران شدم نزدیکی های زنگ آخر کلاس بود که به بهانه ی آب خوردن از کلاس بیرون آمدم و چون مدرسه ی ما نزدیک پایگاه بسیج بود از دیوار کوتاه مدرسه به پایگاه نگاه کردم دیدم ایشان در حالی که یک پوشه در دست دارد به طرف پایگاه می رود به نزدیکی ایشان رفتم و گفتم این پوشه برای چیست؟ گفت: در میان این پوشه رضایت نامه ی پدر و مادرم است که با رفتن من به جبهه موافقت کرده اند گفتم: پس درس و مدرسه ات را چکار می کنی؟ گفت: در این شرایط به جبهه رفتن واجب تر است از درس خواندن و مدرسه رفتن.
ثبت دیدگاه