عشق به جهاد
راوی فاطمه خزائی: به خاطر دارم یک روز فرزندم محمد دیرتر از روزهای دیگر به خانه آمد. وقتی که وارد خانه شد به ایشان گفتم: چرا این قدر دیر آمدی ؟ گفت: به پایگاه بسیج رفته بودم ولی بعدا متوجه شدم که به محل کار پدرش رفته است تا از او اجازه ی جبهه رفتن را بگیرد. شب شد بعد از صرف شام ایشان پیش من و پدرش آمد و گفت: شما راضی هستید که من به جبهه بروم. مادر جان از شما خواهش می کنم که اجازه بدهید من به جبهه بروم ما با رفتن ایشان به جبهه مخالفت کردیم. ایشان از جواب ما ناراحت شد و بلند شد و با مشتی به دیوار می کوبانید و گریه می کرد و روز بعد هم از خانه بیرون رفت از طریق اقوام و خویشان بالاخره ما را راضی کرد و ما رضایت دادیم ولی به ایشان گفتیم من راضی هستم که به جبهه بروی ولی فقط اسیر نشوی چون من تحمل اسارت را ندارم وگرنه هم شهید شدی خوشا به حالت. ایشان بسیار خوشحال شد و مرا نوازش کرد و روز بعد به همراه دوستش حسن محمدزاده به جبهه رفت.
ثبت دیدگاه