عشق به جهاد
به روایت از راضیه فخری : پسرم علی اکبر علاقه زیادی برای رفتن به جبهه داشت، سه مرتبه اسمش را برای اعزام نوشت ولی پدرش به او گفت: تو کوچک هستی و علی اکبر گفت: پدر، جبهه رفتن که به هیکل نیست، با علاقه که به جبهه رفتن داشت آنقدر اشک ریخت و گفت پدر اگر نگذارید بروم در پیش خدا مسئول هستید و فردای قیامت باید جواب گو باشید. پدرش گفت:نه من نمی خواهم نزد خدا مسئول باشم حال که اینقدر دوست داری به جبهه بروی برو و بعد مقداری هم پول به علی اکبر داد خلاصه ایشان به همراه پسر حاج اسماعیل و دیگر بچه ها راهی جبهه شدند و رفتند.
ثبت دیدگاه