همت در رفع مشکل دیگران
به روایت از محمد زارع : اوایل ازدواجم یک خانه ای اجاره کردم و یک تخته فرش بیشتر نداشتم بقیه را با چادر شب فرش کردیم و یک تخته فرش دو در سه هم که داشتیم روی آن انداختیم یک شب حسین دیوندی مهمان ما بود وقتی آمد وضعیت ما را دید گفت شما رفته اید مسجد اجاره کرده اید صبح که به محل کار برگشتم ما را کناری کشید و گفت فلانی با تو کار دارم بعد از یک سری مقدمه چینی گفت کار خوبی کرده ای خانه اجاره کرده ای در ادامه گفت نمی خواهی فلان فرش بگیری؟ گفتم که چیزی در نظر ندارم و همان یک فرش کافی است می گفتیم بیش از این خیلی وابستگی به دنیا می آورد بعدا دیدم یک نامه ی کوچکی نوشت گفت تو الان ازدواج کرده ای و خوب خانواده ات ما را به چشم یک پاسدار نگاه می کنند شما بیا اگر حقوقت کفایت نمی کند حقوق مرا بگیر برو برای خودت فرش تهیه کن. ایشان خیلی اصرار کرد و من نرفتم ایشان رفت حقوقش را گرفت و دست ما را گرفت و گفت فلانی بیا برویم داخل شهر برایم چند تا موکت خرید و آورد و گفت برویم خانه را فرش کنیم و خانم بنده وقتی آمده بود و دیده بود که خانه فرش می باشد تعجب کرده بود وقتی اصل قضیه را به خانم خود توضیح دادم بخاطر ایثار آقای دیوندی بقدری گریه کرد که حد نداشت و الان هم که از این شهید بزرگوار یادی می شود بغض گلوی خانواده را می گیرد.
ثبت دیدگاه