تولد و کودکی
به روایت از بتول ناصری سرایدار : حسن 6 ساله بود . یک روز با هم به روضه خانه خالش رفتیم . همراه خانم ها در مجلس نشسته بودیم که آقای روضه خوان آمد . گفت صندلی کجاست ؟ من می خواهم روضه بخوانم . خواهرم رفت به خانه همسایه تا صندلی بیاورد . حسن رو کرد به روضه خوان و گفت حاج آقا ، گفت بله . حسن گفت شما عقل و فهمتان در سرتان است یا در صندلی ؟ او گفت به تو چه مربوط است . این حرفها چست که می زنی ؟ حسن گفت الان صاحب خانه رفت از خانه همسایه صندلی بگیرد تا آن موقع شما همینطور ایستاده هم روضه بخوانید و اصلا چرا گفتید صندلی بیاورند . من به پهلوی حسن زدم و دست او را گرفتم و به بیرون از اتاق بردم و گفتم به تو چه کار است . چرا به این کارها کار داری ؟ گفت مامان عقل آدم در مغزش است نه در صندلی . آقا بنشینند روی زمین روضه اش را بخواند . چه اشکالی دارد ؟ دعوایش کردم و گفتم به داخل اتاق برو و دیگر چیزی نگویی . بعد با هم به اتاق برگشتیم و نشستیم . لحظاتی گذشت و روضه خوان داشت مسئله ای را متذکر می شد که حسن گفت حاج آقا گفت بله گفت حاج آقا طلای برای مرد حرام است یا حلال او گفت لا اله الا الله از این بچه ،این دیگر کیست آقا جان حرام است پس چرا دندانهای شما طلا است اگر حرام است پس دندانهای شما نباید طلا باشد روضه خوان گفت شما دندانهای من را از کجا دیدی گفت وقتی شما حرف زدید من نگاه کردم دیدم دندانهای شما طلا است . برای همین پرسیدم ببینم،طلا حرام است یا حلال گفت تو عجب بچه ای هستی این بچه کیست خیلی کنجکاو است. این جریان گذشت شب پدر حسن که به خانه آمد گفتم تورا به خدا حسن را با خودت به سر کار ببر.وقتی اورا با خودم به روضه یا جایی می برم جلوی مردم حرفهایی می زند که نباید بزند.پدرش گفت بگذار حرف بزند چکارش داری حرف حساب می زند بی حساب که نمی گوید خوب اگر که دیده دندان آقای روضه خوان طلاست گفته اگر دندان طلا باشد پس شما چکار می کنید او امر به معروف ونهی از منکر کرده است.گفتم آخر من از کارهای او خجالت می کشم گفت نه خجالت نکش به بچه کاری نداشته باش و او را سرکوب نکن.
ثبت دیدگاه