شناسه: 245168

توجه به خانواده 1

من و حسن علاقه زیادی نسبت به یکدیگر داشتیم بطوری که ایشان هر روز که از سر کار می آمد باید مرا می دید من هر رروز خانه ی مادرم که حدود هشت منزلی با منزل ما فاصله داشت می رفتم وبعد از دیدار یکدیگر به خانه خودمان برمی گشتم . یک روزمن به علت اینه درخانه زیاد کار داشتم به خانه مان رفتم حدود ساعت یک ونیم بود دیدم درب می زنند درب را که باز کردم دیدم داداشم حسن است گفتم : اینجا چکار می کنی سر ظهر است بیا نهار بخورگفت : نه نهار خوردم فقط آمدم تو را ببینم گفتم : حالا بیا تو گفت : نه داخل نمی آیم فقط یک خواهشی ازشما دارم گفتم : بگو چیست ؟ گفت : خواهش می کنم ظهرها اگر می توانی خانه ی ما بایست تا من بیایم وتو را ببینم بعد می خواهی بروی برو . گفتم : چشم گفت : آخر این موتور که دست من است از بیت المال است و من اجازه دارم که از اداره تا خانه و ازخانه تا ادازه بروم و بیایم و حق ندارم یک قدم اضافه تر از آن جایی بروم شما امروز باعث شدی که من یک قدم اضافی بردارم و همین باعث گناه من شد گفتم : چشم دیگر خانه مامان می مانم تا شما بیایی .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه