شناسه: 245194

خاطرات بعداز مجروحیت4

به روایت از بمان علی رکنی : وقتی حسن برای اولین بار مجروح و به پایش تیر خورده بود، به ما چیزی نگفت و ما از مجروحیت او بی خبر بودیم. تا اینکه یک روز در زدند. من رفتم و درب را باز کردم. یکباره برادرم را با عصای زیر بغل و پای در گچ جلوی درب حیاط ایستاده دیدم. چون برای اولین بار بود که او را به این صورت می دیدم ناگهان از ترس فریادی کشیدم. برادرم خندید و گفت:" هیس، هیس ساکت باش، سر و صدا نکن مامان جوش می زند." من خودم را کنترل کردم و به طبقه پایین منزل رفتم و با حالتی ناراحت و خیلی یواش به مامانم گفتم: مامان، مامان حسن آمده. او گفت:" خوب چرا اینجوری می گویی و یواش حرف می زنی باید با خوشحالی بگویی." من دیگر چیزی نگفتم. مامانم همین که حسن را دید، خواست عکس العمل نشان دهد. حسن گفت: ساکت باشین چیزی نشده من خوب هستم. مامانم نیز ساکت شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه