شناسه: 245502

ناظر و شاهد بودن هید بر امور

به روایت از برات علی رضایی : در روزهای عزاداری محمدحسین، مسجد محل خیلی شلوغ بود. همه‌‌ی کسانی که او را می‌شناختند آمده بودند که در نبود او با ما همدردی کنند. یک روز که از مسجد به خانه بر می‌گشتم یکی از دوستانم را دیدم. او به من گفت: ‹‹من دیشب خوابی دیدم که باید آن را برای شما تعریف کنم.›› پرسیدم: ‹‹چه خوابی؟›› گفت: ‹‹خواب دیدم که محمدحسین کنار دریاچه‌ای نشسته و خیلی شاد و سرحال است به او گفتم: ‹‹این‌جا چه کار می‌کنی؟›› خندید و گفت: ‹‹این باغ مال من است. اینجا درخت سیب زیاد است برو یک دانه سیب برای خودت بکن.››بعد سیبی را به دست من داد و گفت: ‹‹این را ببر و بده به پدرم و بگو که نصفش کند. نصفش را خودش خورد و نصف دیگرش را به مادرم بدهد تا دیگر گریه نکنند.›› همان‌ روز برای یادبود شهید بر سر مزار او رفتیم. جمعیت زیادی آمده بودند. یک دفعه چشمم به سیبی افتاد که کمی آن طرف‌تر از مزار محمدحسین روی زمین افتاده بود. تعجب کردم ما هیچ چیزی برای پذیرایی از میهمانان نبرده بودیم. فکر کردم دارم اشتباه می‌کنم. به مردی که کنارم ایستاده بود گفتم: ‹‹ آنجا را نگاه کن. چیزی می‌بینی؟›› گفت: ‹‹نه، چیزی نمی‌بینم.›› دوباره نگاه کردم. باز سیب را دیدم. خودم خجالت کشیدم بروم جلو و آن را بردارم. به مردی که کنار ایستاده بود گفتم: ‹‹فلانی، برو آن‌جا را نگاه کن یک دانه سیب افتاده است. می‌خواهم آن را برایم بیاوری.›› او رفت و بعد از کمی گشتن سیب را پیدا کرد. سیب را به همسرم دادم و گفتم: ‹‹این را نگه دار!›› چهل روز بعد سیب را نگاه کردم مثل روز اولش سالم بود. دوباره آن را تا چهل روز دیگر نگه داشتیم. باز هم سالم بود. باز هم چهل روز دیگر نگهش داشتیم. بعد آن را نصف کردیم. نیمی از سیب را من خوردم و نیمی دیگر را همسرم. بعد از آن احساس خوبی داشتیم و دیگر برای محمدحسین گریه نکردیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه