آخرین وداع با خانواده
به روایت از معصومه رضازاده : به خاطر دارم آخرین باری که برادرم غلام علی می خواست به جبهه برود ساکش را دستش گرفته بود و آمد به خانه ما وگفت :مصطفی خواب بود یواشکی آمدم که نفهمد می خواهم به جبهه بروم چون گریه می کند طاقت ناراحتی اش را ندارم . بعد ساکش را نگاه کردم دیدم هیچی نبود فقط دو تکه لباس بود گفتم :داداش هیچی برنداشتی گفت آنجا همه چیز می دهند گفتم آنجا سرما می خوری گفت نه آنجا لباس گرم هم می دهند . بعد مقداری غذا و میوه برایش گذاشتم گفت چرا اینها را گذاشتی ضرورتی ندارد نمی خواهد که من اصرار کردم که ببرد گفت پس غذا را بردار میوه ها را می برم و بعد خداحافظی کرد و راهی جبهه شد ورفت و دیگربرنگشت و این آخرین دیدار ما بود و خبر شهادتش را برایمان آوردند.
ثبت دیدگاه