خواب و رویای دیگران در مورد شهید 1
عصر همان روزیکه خبر شهادت محسن را برایمان آوردند خیلی در منزل بی تابی می کردیم. مخصوصاً مادرجان بسیار گریه و شیون می کرد. من به داخل اتاقی رفتم تا کمی استراحت کنم، ناگهان خوابم برد و در خواب محسن را دیدم که داخل اتاق شد و کنارم نشست، بعد رو به من کرد و گفت: چی شده فاطمه چرا اینقدر بی تابی و گریه می کنید؟ مگر مرا نمی بینید من همین اطراف هستم، ناگهان از خواب بیدار شدم و خوابم را برای مادرم تعریف کردم هنگامی که موضوع را شنید مقداری آرامتر شد.
ثبت دیدگاه