لحظه ونحوه شهادت 5
بعد از انجام عملیاتی درون چادر جهت استراحت نشسته بودیم که ناگهان صدای مهیبی شنیده شد که بعد از آن دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد، همین که به خودم آمدم تنها کسی که سراغش را گرفتم، محسن بود با صدای بلند فریاد زدم محسن کجاست؟ یکدفعه چشمم به گوشه ای از چادر افتاد دیدم محسن ربون پور دوست بسیار عزیزم همان جائیکه نشسته بود پاهایش را جمع کرده و به سختی نفس می کشد. با آشفتگی بسیار فراوان دست و پای او را گرفته و روی زمین خواباندمش سریع لباسهایش را از تنش در آوردم، هنگامی که بلوزش را در آوردم، دیدم چند تا ترکش به زیر سینه اش اصابت کرده و ایشان را بیهوش ساخته است. هر چه نامش را صدا زدم ولی متذسفانه جوابی از او نشنیدم. محسن بعد از چند ثانیه نامش در پروندة طلائی برادران بزرگ و با غیرت ثبت و ضبط شد. یادم هست حدود 10 دقیقه قبل از شهادتش رو به من کرد و گفت: ناصر این مناظر را بنگر، گوئی ظهر عاشوراست و اینجا سرزمین کربلاست و حدود چند ثانیه قبل از شهادتش به من گفت: ناصر ازسینه سرخان مهاجر یادت نرود.
ثبت دیدگاه