امر به معروف و نهی از منکر
یک روز شهید ذاکری به منزل ما آمد پس از چند دقیقه ای گفت : فلانی من ندیدم که تو قرآن بخوانی . آیا آشنا نیستی و یا نمی خواهی بخوانی ؟ من با شرمندگی تمام با توجه به اینکه پاسخی نداشتم که به شهید بدهم بهانه ای را آوردم که قرآن ما خیلی با خط ریز نوشته شده و دارای معنی نیست نمی توانم قرآن بخوانم . روزبعد که شهید داشت به جبهه می رفت دیدم یک کادو آورد و در منزل به من داد و این را گفت که برایتان قرآن خط درشت با ترجمه آوردم تا دیگر بهانه ای نیاورد و قرآن بخوانی .
ثبت دیدگاه