حرمت والدين
راوی اقدس امیر نکوئی : فرزندم محمدرضا مدت ده روزی از جبهه به مرخصی آمده بود. وقتی به منزل آمد، در حالیکه داشت بند پوتین هایش را باز می کرد دید آن طرف حیاط پدرش دارد یک انباری می سازد. محمدرضا بدون اینکه با کسی سلام وعلیک کند وحرفی بزند ، دمپایی پایش کرد وبه بابایش گفت: پدر، بگذار تا من بسازم. او دست به کار شد وتا غروب کار کرد وکار ساخت انباری را به پایان رساند، در بین کار من که تازه عمل کرده بودم واز بیمارستان مرخص شده بودم ، نمی توانستم تکان بخورم برای همین منتظر ماندم تا بعد از تمام شدن کار ساخت وساز انبار به دیدنم بیاید. بالاخره بعد از اتمام کار انباری همراه پدرش به خانه آمدند، فرزندم محمدرضا گفت: مادر از اینکه برای احوالپرسی خدمت نرسیدم معذرت می خواهم، چون پدر دست تنها بود وخسته بود به کمکش رفتم وبعد از پایان مدت مرخصی اش دوباره به جبهه اعزام شد.
ثبت دیدگاه