خاطرات سياسي
راوی احمد دادی القار : به یاد دارم قبل از انقلاب روزی که بیمارستان امام رضا(ع) شلوغ شده بود ومامورین رژیم شاهنشاهی نیزدرآنجا بودند وتیراندازی می کردند که من وبرادرم محمدرضا نیز آنجا بودیم. ارتشی ها تیراندازی می کردند وطبعا مردم هم درحال فرار بودند دو تانک هم آنجا بود سربازها همه اسلحه به دست آماده بودند که هرکس جلو آمد ویا خواست شعار بدهد ویا مقاومتی بکند سریعا به طرف او شلیک کنند. در همین حال وهوا بود که یک نفر تیر خورد وچون حالش وخیم بود نمی توانست بلند شود وفقط ناله می کرد، فاصله اش با تانکها کم و با مردم زیاد بود.برادرم دوید که به طرفش برود وکمکش کند، دوستش آقای مهدی داودیان که قاری قرآن وخطاط هیئت بود به برادرم گفت:محمدرضا، او تیر خورده به احتمال زیاد زنده نمی ماند، اگر تو هم بروی نمی توانی او را نجات بدهی وبه طرف توهم تیراندازی می کنند وبرایت مشکل ایجاد می شود. برادرم گفت: من نمی توانم به خاطر این که خودم کاری نشوم یک مجروح را به حال خود رها کنم، بعد مرا به دوستش سپرد وبه طرف آن فرد مجروح دوید.برادرم آن فرد مجروح را بغل کرد ودست دورگردنش انداخت واو را به کناری کشاند و بعد مهدی نیز همان طور که دست مرا در دست داشت، با دست دیگرش به برادرم کمک کرد وآن مجروح را از صحنه دور کردند. جالب این بود که تا موقعی که برادرم می خواست به آن فرد زخمی برسد،شاید بیست تیر به طرفش شلیک شد ولی هیچکدام به او اصابت نکرد وقتی آن فرد زخمی را بغل کرد ودست دور گردنش انداخت که بیاورد، سربازها وتانکها از حرکت ایستادند. نمی دانم چه وضعیتی به وجود آمد، گویا یک نفر به آنها دستور ایست داده باشد، ایستادند ودیگر تیراندازی نکرند تا اینکه داداشم اورا کنار کشید که از مشیتهای الهی بود.
ثبت دیدگاه