خبرشهادت
یکروز یکی از همرزمان حسن با لباس فرم سپاه به در منزل آمد و از من پرسید :" شما مادر آقا حسن جوادی خواجه روشنائی هستید؟" گفتم: بله. دیدم خیلی ناراحت است و با شنیدن حرف من اشک از چشمانش جاری شد سرش را پایین انداخت و رفت در آنجا و به یکی از همسایه ها خبر شهادت حسن را می گوید و ادامه می دهد، من توان دادن این خبر را به خانواده حسن آقا ندارم بعد همان همسایه خبر شهادت حسن آقا را برایمان آورد مراسم تشییع انجام شد و شهید حسن را در خواجه ربیع دفنش کردیم قبل از دفن کردنش گفتم برای آخرین بار می خواهم پسرم را ببینم وقتی سر جعبه را باز کردند دیدم با همان لباسهای غرق در خون و فقط پوتین هایش را در آورده بودند. بردی(خلعت) که برایم از مکه سوغات آورده بودند خودم دور جنازه حسن پوشاندم و دفنش کردیم.
ثبت دیدگاه