شناسه: 248210

غسل شهادت

یکی از همرزمان حسن خاطره ای را اینگونه نقل می کرد: به اتفاق حسن آقا برای جمع آوری اطلاعات قبل از عملیات به داخل عراق رفته بودیم. ناگهان گرد و خاکی بلند شد. سریعاً داخل سنگر قدیمی که آنجا بود پناه گرفتیم. اندکی که گذشت. حسن سرش را از سنگر بیرون کرد تا ببیند اوضاع از جه قرار است که تیری به لاله گوش ایشان اصابت کرد. بعد از این اتفاق حسن خندید و گفت: نگاه کن. شانس را ببین کمی اینطرفتر اگر اصابت می کرد من دیگر نبودم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه