شناسه: 248925

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

به روایت از عباس علی زمانیان : شبی خواب دیدم همان اطراف روستا ی خودمان توی یک بیابونی دیدم بقدری تراکم جمعیت زیاد است مثل آجر که با سیمان چیده باشند به هم چسبیده اند و روی اینها به صورت طبقه ی دوم باز انسانهایی دارند می دوند گفتم خدایا چه خبره به چپ که نگاه کردم دیدم که دیواری است حالا من نزدیک شدم ولی تقریبا مثل آجر سه سانتی یا آجر سفال روی دیواری سفید می زد و دیوارهایی هم داشت درختهایی هم دیده می شد که من درخت ها را می دیدم یک در خیلی بزرگ شاید به تعبیر من صد متر یا دویست متر از این در بود با خود گفتم اینجا کجا است این همه ازدحام همدیگر را فشار می دهند و همانقدر بالا می دویدند و سرو صدا می کردند هوا به شدت گرم بود از دوست کنارم سوال کردم این ها کجا می خواهند بروند گفت اینها می خواهند توی این باغ بروند در صورتی که عرض این باغ شاید صدمتر دویست متر بود هر چه بگم بزرگ بود ولی هیچ یک از آنها موفق به این که داخل این باغ شوند نمی شدند در همین حین که من با این بنده خدا صحبت میکردم دیدم از بین همه جمعیتی که آنقدر به هم فشرده است یک کوچه ای تقریبا به عرض یک متر بازه یک عده ای پیراهن ها ی سفید عربی به تن در حالی که ریششان خط گرفته همه شان تسبیح به دست میان راحت از این وسط مردم می شوند ومی روند توی این باغ با خودم گفتم خدایا اینها کی هستند این کوچه چرا باز و بسته نمی شود با این فشار جمعیت در همین موقع که هنوز با خودم فکرمی کردم دیدم شهید خالقی دارد می آید صدا زدم گفتم صادق ، ایشان برگشت حال و احوالی گفتم کجا می روی؟ گفت می روم توی باغ این باغ مختص یک عده ای است پرسیدم شما می خواهی بروی توی همین باغ گفت جایگاه ما توی همین باغ است و دیگر ایشان سرش را انداخت پایین همانجا گفتم خدایا وعده ات درست است و حق.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه