شناسه: 249106

خاطرات بعد از مجروحیت

به روایت از محمد تقی حامدی : بعد از عملیات والفجر مقدماتی قاسم حیدرنژاد به فر مانده گروها نها گفت همه ی نیروهایتان را خارج از چادر جمع کنید ده دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که آقای حیدرنژاد آمد و بچه ها را بیرون چادرها نشاند و برای بچه ها شروع به صحبت کرد از عملیات و شهادت گفت ،از مجروحیت و اسارت و مفقودیت گفت و خلاصه با بچه ها اتمام حجت کرد گفت الان که داریم به عملیات می رویم شاید یک نفر از 400 نفر بر نگردد و به این فکر نباشید که می رویم عملیات می کنیم و همگی بر می گردیم اگر کسی از شما از کسی دلخوری یا مشکلی دارد همدیگر را در بغل بگیرید و حلالیت طلب کنید بعد ماشین ها آمدند و سوار شدیم و طرف منطقه ی عملیات حرکت کردیم یک ده دقیقه ای هم گفت برادران سکوت کنند با خدای خویش خلوت کرده و صحبت کنید توی این ده دقیقه باور کنید تمام چهار صد نفر داشتند گریه می کردند و خودش با معاونش ایستاده بود و لبخندی زد گفتم نگاه کن همه دارند گریه می کنند و ایشان لبخند می زند با خودم گفتم شاید ایشان هیچ گونه گناهی نکرده که الان بخاطر آن بخواهد گریه کند خلاصه سوار ماشین شدیم و به طرف منطقه ی ابوغریب حر کت کردیم در آنجا با گردان ذو الفقار ادغام شدیم و با یک گردان هم که از ارتش آمده بود ادغام شدیم ساعت 12 شب بود که کنار قله ای نشستیم توی تاریکی شب تا برادر حیدر نژاد بیاید و دستور حرکت بدهد قبل از این که ما به آن قله برسیم مثل این که عراقی ها فهمیده بودند با انواع ابزار جنگی می کوبیدند در همین حین آقای حیدرنژاد آمد و گفت مثل این که اطلاعات عملیات نیامده و معلوم نیست کجا رفته است شاید مارا گم کرده باشد حرکت کنید من خودم بلدم حرکت کردیم به طرف محور دشمن از خاکریز خودمان رد شدیم و به نزدیک محور دشمن که رسیدیم منورها شروع به شلیک کردن مثل اینکه عملیات لو رفته بود دستور دادند اگر عملیات هم لو رفته باشد ما باید امشب این منطقه را بگیریم .من اولین نفری بودم که جلوی گردان حرکت می کردم یعنی پشت سر حیدرنژاد . حیدرنژاد توی ماشین تویوتا نشسته بود و حرکت می کرد و گاهی هم پیاده می آمد . یک مرتبه ایشان گفت حامد جان برو جلو من علیرغم این که پا برهنه بودم با چراغ قوه رفتم جلو ایشان به من گفت جلو برو منطقه را چک کن یک وقت مینی، چیزی در مسیر راه بچه ها نباشه وقتی رفتم جلو تیر مستقیم به پای راستم اصابت کرد بعد یک خمپاره کنار جاده خورد و ترکشی به کتفم اصابت کرد و دیگر نفهمیدم چی شد مرا به اهواز و از آنجا به مشهد منتقل و بستری کردند بعد از دو روز گفتند آقای حیدرنژاد به خاطر مجروحیت به مشهد آمده است که ما به دیدنش رفتیم دو تا ترکش به گردنش اصابت کرده بود به نحوی که گوشت را برده بود و به استخوان رسیده بود و سه ترکش هم به سینه و کتفش اصابت کرده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه