شناسه: 249150

محبت و مهربانی

به روایت از حسین جهان پور : یکروز که به نظر خسته می رسید و این خستگی بیشتر به خاطر کمبودهای ادوات جنگی بود نه چند دیگر چون ا واز جثه تندومند و خستگی ناپذیری برخوردار بود. من دستم را دور کمرش انداختم و با اینکه دستهایم به هم نمی رسیدند سعی کردم پشتش را فشار دهم . گفتم : قاسم استخوانهایت صدا نکرد . ببینم خستگی تو از بین نرفت ؟ تکیه کلام همیشگی خود را بکار برد . گفت : ‹‹ دق دل ›› . آن زمان من عینک می زدم . از این عینکهای لاکی بود . یادم نبو دکه در جیبم گذاشته ام . دوباره کمرش را فشار دادم ، صدایی کرد . گفتم : قاسم دیدی کمرت شکست . گفت : ((دق دل )) کمر من هیچوقت نمی شکند . ببین چی از خودت شکست . بعد دیدم که عینکم شکسته نه پشت آقا قاسم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه