شناسه: 250765

صلابت

به نقل از همرزم شهید: در عمليات محرّم گردان ما به فرماندهي (شهيد) حاج‏اميني چند مرحله در عمليات شرکت کرده، تعدادي شهيد و مجروح داده بود. بچه‎ها خسته از عمليات‎هاي مکرر بودند که يک مأموريت ديگر به گردان ما محول شد. (شهيد) حاج اميني به من گفت: «برو بچه‎ها را آماده کن، امشب عمليات داريم.»
گفتم: «من که نمي‎روم.» البته چون وضعيت گردان را مي‎دانستم اين حرف را زدم. چنان نگاهي به من انداخت که از هر پرخاش و تنبيهي براي من که دوست صميمي‌اش بودم بدتر بود. سريع خود را جمع و جور کرده و گفتم: «چشم همين الان مي‏روم.»
خود او نيز سلاح به دست همراهم آمد و گفت: «برادران زود آماده شوند مي‎خواهيم برويم عمليات!»
بدون هيچ مخالفتي همۀ بچه‎ها علي‎رغم خستگي زياد به دنبالش راه افتادند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه