شناسه: 251040

خواب و رویای دگران در مورد شهبد 1

به روایت از سکینه افچنگی : یک بار خواب دیدم ساعت 2/30 شب آمد. گفتم : کجا بودی صبح که می روی بچه ها خوابند و شب هم که می آیی . بچه ها خوابند و شب هم تا می آیی بچه ها خواب هستند.همیشه اینطور می آیی ،مگر کجا هستی ،دستش را به میان پشت من زد . و گفت،مگر دختر حاج آقا خبر نداری .گفتم :نه گفت:من در مسجد جامع بودم همه ملت به ملاقات من آمدندبه غیر از تو که به ملاقاتم نیامدی ،از خواب پریدم و از همانجا به من الهام شد که ابراهیم شهید شده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه