تک پسر
راوی پدرشهید:« اسم او را مادر من انتخاب کرد. اسم پدرش عباسعلی بود و می خواست روی بچه اش باشد. پسر اول من بود و بعد از دو دختر خداوند او را به من داد که او را خیلی دوست می داشتم و عزیز خانواده ام بود. او در بچگی آرام و مظلوم بود و از همان بچگی در کشاورزی به من کمک می کرد. در دامداری و آبیاری نیز کمک میکرد مثلاً برای حیوانات علوفه می آورد، شیر می دوشید، در کشاورزی نیز کمک می کرد. نصف روز مدرسه می رفت و بقیه روز هم نجاری می رفت. مدتی شاگردی کرد و بعد هم از خودش مغازه زد. استاد کارش او را بسیار دوست می داشت و از فعالیت او تعریف می کرد که بچه ام حرف شنو و مودب است. تازه رفته بود که شمشیر چوبی درست کرده بود و به دوستان خودش داده بود تا بازی کنند. برای خودش هم درست کرد که استاد کارش می گفت ببین چطور درست می کند که من که استاد کارش هستم نمی توانم این گونه درست کنم. عصر به عصر که می شد گوسفند ها را بیرون می برد و با چوب و با توپ بازی می کردند. فوتبال بازی می کرد. وقتی که او به دنیا آمد خانهای قدیمی داشتیم که خانه بزرگتری ساختیم و بسیار خوش قدم بود. تا سوم راهنمایی درس خواند و سیکل را گرفت. همزمان با درس به نجاری می رفت. این آخری ها درسش را شبانه می خواند. او بچه ای کنجکاو بود. نماز خواندن را از مادرش یاد گرفت. از همان بچگی با خودم به مسجد می آمد و با خودم او را به نماز جمعه می بردم. هنوز سنش تکلیف نشده بود که روزه هایش را کامل می گرفت. درسش خوب بود. معلم ها از درس و اخلاق او راضی بودند. در درس به خواهر و برادرهای کوچکتر از خودش در خانه کمک می کرد. درآمدش را به ما می داد. شب جمعه که حقوقش را می گرفت یا به من یا به مادرش می داد. خود من مغازه را ساختم و دستگاه برایش خریدم و مغازه اش را راه انداختم. از خود من که برای خرج پول میگرفت مصرف نمی کرد و به فقرا و کسی که نیاز داشت میداد. در بین هفته پول از استاد کارش می گرفت و سر هر هفته از حقوقش کم میکرد. وقتی می پرسیدم چرا پول گرفتی؟! می گفت که برای فلان کار پول گرفتم که مثلاً برای مسجد یا هزینه بسیج یا تبلیغات پول میداد. برای مادرش هدیه می خرید. چند سری که به مشهد رفت برای او روسری، پیراهن، مهر و جانماز خرید. مادرش را یک سری با خودش به مشهد برد. بسیار منظم و مرتب بود اهل مطالعه بود وکتابهای شهید مطهری را بسیار می خواند. بچه های کوچک را دوست داشت و از باغ خودمان میوه می چید و برای بچه ها می آورد. با آنها بازی می کرد و با آنها مهربانی می کرد. وقتی هم به مرخصی می آمد پشت و پناه من بود و دلم امن بود که او آمده و در کشاورزی به من کمک می کند. در یک محله بالاتر از محله خودمان به عروسی رفتیم. قدیم ها مطرب میآوردند. وقتی رسیدیم مطرب ها استراحت میکردند و پذیرایی می شدند. برایمان چایی آوردند. هنوز چای خوردن تمام نشده بود که مطرب ها بنا کردند به زدن. ناگهان یک زن بنا کرد به رقصیدن. عباسعلی نصف چایش مانده بود، فوراً آن را زمین گذاشت و گفت نشسته ای!؟ گفتم چه کار کنیم!؟ گفت: بلند شو، اینجا جای ما نیست. بلند شو که برویم. بلند شدیم و از خانه بیرون آمدیم. به صله رحم اهمیت می داد. یک ننجون داشت که به او عزیز می گفت. مرتب به او سر می زد. اگر خریدی داشت برای او انجام می داد و کارهای مادرم را انجام می داد. موز با کیک دوست داشت، برای او می خرید. پیرمردی در صحرا دید که کشاورزی می کرد و به او کمک میکرد یا مثلاً آب نداشت بخورد و از آن طرف صحرا برایش از مکینه آب می آورد. اگر باری داشت تا در خانه اش می برد. به اقوام نیز مرتب سر می زد و به صله ارحام تاکید داشت. کمک مادرش بچه ها را نگهداری می کرد تا به کارش برسد. در فامیل اگر کسی مریض بود با هم می رفتیم یا خودش می رفت عیادت. بسیار صرفه جو بود. اهل زیاد لباس خریدن و تجملات نبود و در مصرف آب و برق صرفه جویی می کرد. او بسیار رعایت حلال و حرام را می کرد. مثلاً اگر در یک باغ می رفتیم و صاحب آن نبود دست به میوه ها نمی گذاشت. در مورد حجاب بسیار تاکید داشت. به خواهرش می گفت که اگر به مدرسه می روید حواستان باشد و حجابتان خوب باشد. اهل دروغ و غیبت نبود. اگر می دید در مجلسی غیبت می شود ناراحت می شد، تذکر میداد یا صلوات می فرستاد یا حرفی میزد یا لطیفهای می گفت که حرف دیگران را نزنند. نمازش را اول وقت می خواند و بعضی شبها که سر کار نبود با هم به مسجد می رفتیم. نماز جمعهاش ترک نمیشد. در ماه رمضان ها، جلسه قرآن می رفت و دعوت می کرد که قرائت قرآن در خانه خودمان باشد یا هیئت دعوت میکرد که دعای توسل در خانه مان بخوانند. شب های احیا را نیز شرکت می کرد. دلش می خواست به کربلا برود و به امام رضا (علیه السلام) خیلی ارادت داشت و چند سری به مشهد رفت. شب های جمعه دعای کمیل می خواند. صبحهای جمعه نیز برای دعای ندبه به هیئت می رفت. در ایام محرم لباس مشکی می پوشید و در دسته ها، زنجیر زنی می کرد. در پذیرایی کردن مثل چای دادن کمک میکرد. در مسجد اگر می دید کاری هست کمک میکرد یا اگر در مجالس می دید کاری هست مثل چایی دادن کمک می کرد. پای سخنرانی آقایان می نشست. عید نیمه شعبان را دوست داشت و در مسجد می رفت و در چراغانی کمک میکرد. یک ریسه داشت که به مسجد می برد و شیرینی و شربت به مردم می داد و لباس نو می پوشید. روی دیوارهای محل شعار نویسی میکرد. امام را بسیار دوست داشت و می گفت که حرف امام را گوش کنید و پیرو راهش باشید. اعلامیه های امام را می خواند. با روحانی محل آقای جنتی در ارتباط بود. مسائل سیاسی و شرعیاش را از او می پرسید. من یک ماشین داشتم که با آن آقا را می رساند. شناسنامه اش را دستکاری کرد که به جبهه برود. رفت و دورهاش را دید و به کردستان و مریوان سنندج رفت. بعصی اوقات به مرخصی میآمد. دو روز بود و میرفت. یکسری گفتم می خواهم زنت بدهم. مغازهات را ببند و نرو. گفت: این بار می روم و میآیم و زن می گیرم. ولی رفت که رفت. به مریوان رفت و در آنجا شهید شد. دوستانش می گفتند در سنگر بودیم. می خواست آب بیاورد که خمپاره زدند و ترکش در سینهاش خورد و شهید شد.»
ثبت دیدگاه