تلاش و پشتکار
به روایت از محبوبه پور محمدی : به خاطر دارم یک شب به همراه اعضای خانواده نشسته بودیم تقریبا ساعت 8 شب بود که درب خانه به صدا درآمد وقتی درب را باز کردم دیدم چند نفر از اقواممان هستند آنها را به خانه تعارف کردم به خانه آمدند و مادرم به علی گفت: برو از نانوایی نان بگیر و علی هم بیرون رفت. ساعت 11 شب بود که ایشان برگشت: مادرم گفت: تا الان کجا بودی؟ گفت: نانوایی های اطراف بسته بود رفتم به محله دیگری تا نان تهیه کنم برای همین دیر کردم و برای شما نان گرفتم. من از این کار علی تعجب کردم چون با اینکه دیده بود نانوایی های اطراف بسته است. مسئولیتی که بر دوشش گذاشته بودند. به درستی انجام داد و تا نان تهیه نکرده بود به خانه نیامد.
ثبت دیدگاه