تولد و کودکی
به روایت از فاطمه پورخسروانی : خاطره ای دارم مربوط به روز های اول تولد فرزندم حسین: وقتی که او به دنیا آمد اسمش را خلیل گذاشتم روز اول او مریض شد پدرش هم اینجا نبود فرزندم کزاز گرفته بود هر چه دکتر بردم تا شش روزگی اصلا فایده ای نکرد شب هفتم همین ساعتها که شما اینجا هستید نا امید شدم بچه ای روی زانوام مثل یک مرده افتاده بود به سختی نفس می کشید دستش توی دستم بود و اشک می ریختم چشم هایش خشکه زده بود به خونش قسم چشم هایش به هم نمی خورد شب از نیمه شب گذشته بود نفهمیدم خوابم برد بچه هم روی زانویم بود در عالم خواب دیدم یک خانم سیده ای و دو تا آقا از در وارد شدند آن دو آقا کنار رختخواب ها دم در ایستادند ولی آن بی بی (خانم سید) آمد جلوی من نشست گفت مادر حسین بچه تو بازش کن گفتم بی بی جان داری می بینی او مرده است چه بازش کنم گفت نه نمرده یکی از آن دو آقا گفتن بچه را بازش کن اسمش را بگذار حسین همین طور که در عالم خواب دستم روی سرم بود یک مرتبه که بلند شدم ببینم آقا کجا هستند بچه روی پایم غلت خورد گفتم یعنی چه زود بچه را برداشتم نگاه کردم دیدم راحت نفس می کشد دهانش خشک بود چند قطره شیر از سینه هایم روی لب هایش چکاندم دهانش را مزه کرد سینه ام را به دهانش گذاشتم مکید حسین چشم هایش تازه شد و زنده شد صبح ساعت هفت از اداره ی شناسنامه آمدند و با بلند گو صدا می زدند هر کس نوزاد دارد بیاید برایش شناسنامه بگیرد زن عموی حسین هم یک نوزاد داشت می خواست برود شناسنامه بگیرد من هم یک تومان به زن عمویش دادم و گفتم یک شناسنامه برای حسین من بگیر هنوز خوابم را به کسی نگفته بودم گفت ول کن بابا این همه خرج کردی او خوب نشد برای مرده می خواهی بروی به حساب خودت شناسنامه بگیری گفتم به شما هیچ مربوط نیست این همه زخم زبان نزن برو و شناسنامه بگیر. حتما به اسم حسین بگیری نه خلیل. او هم رفت و شناسنامه گرفت و با بچه اش برای این که مرا برنجاند به منزل من آمد وقتی حسین را سر حال دید او را بغل کرد و گفت راستش را بگو چه طوری مرده را زنده کردی خوابم را باز گو کردم.
ثبت دیدگاه