توجه به خانواده
به روایت از محمد فلاح مقدم : ما و داداش غلامرضا پروانه توی یک چادر بودیم داداش ایشان توی چادر یک طنابی وصل شده بود وسط چادر و برادر آقای پروانه سرش را کرده بود توی طناب این طناب هم گره اش افتاده بود توی گلوی حالت خفگی به ایشان دست داده بود ما هم به هوای اینکه دارد شوخی می کند و می خندد ما هم می خندیدیم بعد بچه ها بلافاصله بلند شدند طناب را از گلویش خارج کردند. یک چند دقیقه ای که گذشت به غلامرضا پروانه خبر دادند که برادرت عباس اینجوری شده است آقای پروانه به چادر ما آمد مثل همیشه به ما رو کرد و گفت آقای تیمسار فلانی دست شما درد نکند باز داداش ما را می خواهی بکشی گفتم نه حاج آقا این خودش این کار را کرد و گفت مرد حسابی ما ایشان را به جبهه آورده ایم که توی جبهه شهید بشود که ما خانواده مان برویم مکه انشا ءالله شما می خواهد همین جوری تمام بشود این طوری اگر کشته شود که شهید محسوبش نمی کنند اینجوری می شود خودکشی دیگر یک چند دقیقه ای با بچه ها نشستند خوش و بشی کردند و یک چایی کنار ما خوردند و بعد مشکلات بچه ها را پرسیدند و گفتند خسته نیستید گفتیم نه الحمدالله.
ثبت دیدگاه