خواب ورویای دیگران در مورد شهید
به روایت از علی رضا بهرامی : بعد از شهادت برادرم محمدجواد بهرامی یک شب خواب دیدم که در باغ بزرگ و زیبایی قدم می زنم وقتی کمی به وسط باغ نزدیک شدم ساختمانی را دیدم که مانند قصر بود و آن قدر زیبا بود که چند دقیقه ای را خیره به آن جا ماندم . بعد راه افتادم و به درب ورودی آن رسیدم . درب باز شد و داخل شدم داخل آن هم خیلی زیبا بود به حدی که تا به آن موقع ندیده بودم و ندیده ام. آن قدر محو تماشای آن جا شده بودم که متوجه حضور محمدجواد در آن جا نشده بودم او به من سلام کرد و نزدیک شد و روبوسی کردیم از او پرسیدم تا به حال کجا بودی که به خانه نمی آیی؟ گفت: خانه ی ابدی من این جاست و یکی مثل این خانه برای پدر و مادرم درست کرده ام تا وقتی که به پیش من آمدند جایی برای زندگی داشته باشند. از خواب بیدار شدم و صبح آن روز خوابم را برای مادرم تعریف کردم و گفتم که این دنیا ارزشی ندارد و اگر تمام این روزها را سختی بکشیم تا یک روز را در کنار برادرم محمدجواد باشیم ارزش دارد.
ثبت دیدگاه