لحظه و نحوه شهادت
به روایت از محمد بالش آبادی : یکی از دوستان عبدالغفور تعریف میکرد: ‹‹ ما جزء گروه امداد بودیم. یک روز بعد از پیادهروی زیاد، خسته و کوفته وارد سنگر شدیم و شروع کردیم به خوردن هندوانهای که برایمان آورده بودند. اما عبدالغفور هندوانه نخورد و از سنگر بیرون رفت و گفت: ‹‹سزاوار نیست که ما میوه بخوریم و دوستان مجروحمان در میان خاک و خون افتاده باشند.›› همین که از سنگر بیرون رفت، صدای انفجار وقتی بیرون رفتیم، عبدالغفور را دیدیم که به شهادت رسیده بود.خمپارهای به گوش رسید.
ثبت دیدگاه