عشق به جهاد
به روایت از محمد بالش آبادی : روزى که عبدالغفور مىخواست به جبهه برود به مادرش گفته بود مىخواهم به جبهه بروم و تو این موضوع را به پدرم بگو. چون از من خیلى شرم و حیاء داشت و همیشه هر چیزى از من مىخواست به مادرش مىگفت تا او به من بگوید. براى همین من با رفتن او به جبهه مخالفت مىکردم و مىگفتم: من به تو احتیاج دارم و دستتنها هستم تو نمىخواهد بروى. او در جواب مىگفت اگر من نروم دیگران هم نروند پس چه کسى مىخواهد جلوى دشمن را بگیرد و بالاخره با اصرار توانست به جبهه برود.
ثبت دیدگاه