خواب و رویای دیگران در مورد شهید
یک دفعه خواب دیدم که عبدالغفور در باغی است وقتی او را دیدم با او احوال پرسی کردم و در جایی که لباسهای سفیدی بر تن داشت و می گفت : جای من خیلی خوب است من به او گفتم : مادر دست من خالی است و چیزی برایت نیاوردم او گفت : نه مادر تو خیلی چیزها برای من فرستادی و زحمت خودت را برایم کشیدی .
ثبت دیدگاه