اعتقاد به ولایت
به روایت از معصومه برقبانی : یک شب علی آمد خانه مان گفت: مادر یک چیزی شنیده ام از رادیو! گفتم چه شنیده ای؟ گفت: رادیو گفت دیشب امام را از نجف به طرف کویت حرکت دادند به نزدیکی کویت که رسیدند نگذاشتند که امام وارد کویت شوند دیشب را در بیابان ماندن فردا شب می گوید که چکار شده است. همسرش هم آن زمان عقد بود. رفتند به آن خانه که بخوابند یک دفعه دیدم همسرش دارد می گوید ساکت باش گریه نکن من هم رفتم دیدم دارد گریه می کند می گوید آقا الهی بمیرم که شما دیشب در بیابان مانده ای الهی بمیرم که از کویت نگذاشتند رد شوی گفتم علی جان صبر کن دیدم خیلی گریه می کند من هم ناراحت شدم از خانه بیرون رفتم رو به قبله ایستادم و گفتم ای خدا ای امام زمان می بینی که این بچه می خواهد دل بترکاند یا امام زمان خودت گواهی بده دیدم صبر آمد رفتم گفتم علی جان صبر آمد انشاا... صبر کن هر چه خدا بخواهد گفتم صبر کن خدا با ماست خدا با مسلمانها است گریه نکن آن شب تا نیمه شب گریه کرد که امام را نگذاشتند به کویت برود از کویت بر گرداندند.
ثبت دیدگاه