عشق شهادت
به روایت از معصومه برقبانی : سری آخر که می خواست جبهه برود از ما و خواهرش خداحافظی کرد و گفت بروم از عمو رضا که بچه ندارد خداحافظی کنم وقتی این حرف را زد من گفتم خدایا این دفعه چرا این جوری خداحافظی میکند من از این کارش خیلی تعجب کرده بودم بعد رفت جبهه و پس از مدتی گفتند شهید و مفقود الاثر است با خودم گفتم خدایا می شود ایشان را خواب ببینم آن موقه در خانه بالا می نشستیم از پله ها بالا رفت و همچنین پسر بزرگش دستش را گرفته بود آورد بالاگفت پسر جان خواهرت را اذیت نکن او هم گفت باشه دیدم امام خمینی (ره) کنارش است آمدند باهم گفتم آقا بیایید خانه گفت : نه آقا نمی آید به خانه مادر و از خواب بیدار شدم .
ثبت دیدگاه