شناسه: 254570

توکل به خداوند

آن شبی که می خواست به جبهه اعزام شود من به اایشان گفتم حالا که تو می خواهی به جبهه بروی ما را به چه کسی می سپاری ایشان در جواب گفت من چهار فرزند دارم آنها را به تو و تو را به خدا می سپارم و در ساعت 11 همان شب که جلو آیینه ایستاده بود و موهایش را شانه می زد دیدم که پرتویی از نور تمام وجودش را فرا گرفته بود و هنگام خداحافظی از تک تک فرزندان خداحافظی کرد در موقع خداحافظی به ایشان گفتم که من امسال لباسهای عیدت را سفارش بدهم یا خیر حسن در جواب گفت نه من هیچ چیز نمی خواهم برای من لباس سفارش نده در حالی که سالهای قبل خودش به من می گفت لباسهای عیدم را آماده کن تا من برگردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه