خاطره شماره 1 - شهید سیدمحمدرضا بدری
صوت قرآنش خیلی خوب بود خواهرانش به او می گفتند برو طلبگی بخوان و روحانی بشو. مرتب جلسات قرآن شرکت می کرد وجایزه می گرفت نماز جمعه مرتب شرکت می کرد یک روز صبح می خواست برود حمام و آبگرمکن روشن نمی شد گفتم تیمم کن گفت من تیمم بلد نیستم و به او یاد دادم خیلی به واجبات مقید بود واصلا اجازه نمی داد که نمازی از او فوت شود. خیلی فعال بود دوست نداشت کاری کند که کسی از دست او ناراضی باشد. خیلی به بچه ها محبت داشت کارهایش برای خدا بود صبحها نهج البلاغه مطالعه می کرد. اخلاقش فوق العاده خوب بود برای او از گذشته ها می گفتم با او درد دل می کردم یک روز پسر ودخترم برای مکه ثبت نام کرده بودند آمد به من گفت:پسر بزرگت برای مکه اسم خانمش را نوشت واسم شما را ننوشته، گفتم شما زنده باشید اسم مرا می نویسید . خودش آرزوی جبهه داشت می گفت :شهادت لیاقت می خواهد .تدارکات جبهه بود می گفت اینطور فایده ندارد باید آموزش ببینیم برای خط مقدم وشهید شوم 3ماه آخر رفت آموزش دید ورفته بود خط مقدم .
ثبت دیدگاه