عشق به جهاد
به روایت از شهربانو شعیبی : خاطره ای که به یاد دارم این است که : یک روز در منزل نشسته بودیم که پسرم حسن به پدرش گفت: من می خواهم بروم جبهه، پدرش گفت: نه، صبر کن تا برادرت از سربازی بگردد بمان، آن وقت نوبت تو هم می شود. بعد پیش من آمد و گفت: مادر اجازه می دهی من بروم جبهه، چون می دانستم ایشان خیلی علاقه و دوست دارد به جبهه برود ، گفتم: بله، من راضی ام برو. آن روز ایشان آن قدر خوشحال شد که یک مرتبه به بالا پرید و گفت: زنده باد، زنده باد.
ثبت دیدگاه