عشق به جهاد
به روایت از گوزل با انصاف : به خاطر دارم یکروز که در منزل نشسته بودیم، یکباره برادرم حسن از جایش بلند شد و رو به پدرم کرد و گفت: من می خواهم به جبهه بروم و از پدرم اجازه خواست پدرم گفت : برو از مادرت اجازه بگیر ، به مادرم گفت : مادر می خواهم به جبهه بروم اجازه می دهید. مادرم هم خیلی خوشحال شد و گفت : من افتخار می کنم که شما به جبهه بروید، آن روز حسن از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و مدام لبخند بر لب داشت .
ثبت دیدگاه