ایثلر و فداکاری
- یادم می آید وقتی پدرم مجروح و در بیمارستان بستری بود . من علت و مسئولیتشان را در جبهه از ایشان سئوال کردم . پدرم گفت: من در واحد تدارکات بودم و نوبتی در خط مقدم غذا توزیع می کردم نوبت یکی از برادران بود که من از او خواستم چون نوجوان است و در فکه هم درگیری شدیدی است من بجای او بروم و چون سنی ندارد بجای اینکه او به شهادت برسد من به شهادت برسم . و پدرم در موقع تقسیم غذا بوسیله ترکش خمپاره ای که در دو متری ایشان اصابت کرده بود ، ازناحیة هر دو پا که باعث قطعی دوپایش شده بود و جراحت زیاد دستهایشان مجروح شده بود ند .
ثبت دیدگاه