شناسه: 255665

توصیه های شهید

یک روزبه همراه زن داداش وخواهروبرادرم می خواستیم برویم ازتعاونی نخریسی پارچه بگیریم.شوهرم هم می خواست به پادگان نخریسی برود.به او گفتم:شما هم بیاباهم برویم.ما که می خواهیم به تعاونی نخریسی برویم شما را هم تاپادگان نخریسی می بریم.برادرم گفت: من سوارش نمی کنم.او همه زندگیش سپاه و شرکت در جبهه و جنگ شده است.و از زن وبچه اش فراموش کرده است. شوهرم خندیدو گفت:عیبی ندارد تو سوارنکنی،خدای تو سوارمی کند. من با حالت خنده به او گفتم:شوخی می کنی،بیا سوار شو.سوار ماشین شد. همانطور که در حالت حرکت بودیم.برادرم به شوهرم می گفت:اینقدر به فکر سپاه، جبهه و جنگ نباش به زندگیت مشغول باش.شوهرم در جواب برادرم گفت:الان خدمت به اسلام و شرکت در جبهه وجنگواجب تر است. و برادرم را نصیحت کرد.به خیابان تهران که رسیدیم برادرم گفت:بیا پایین …) شوهرم گفت:مسئله ای نیست.پیاده می شوم و شما هم برویداز تعاونییتان پارچه بگیرید.آن دنیا هم تعاونییتان جوابتان را می دهد.این را گفت و از ماشین پیاده شد.ناگهان ماشینی از پشت سر ما آمد و گفت: صلواتی…). او سوار ماشین شد ورفت.به برادرم گفتم:دیدی سوارشد،خوب چی می شد او را تا پادگان می بردی.لحظات آخریست که او در اینجاست،او می خواهد به جبهه برود و شاید دیگر بر نگردد. از این کار برادرم خیلی ناراحت بودم وقتی خرید کردیم و به خانه آمدیم.برای دیدن او به راه آهن رفتم.تا بتوانم آن ناراحتی را از دلش بیرون آورم.وقتی در راه آهن او را دیدم گفت:خوب شد آمدی،دلم گرفته بود.ولی دیگر حالا ناراحتی ندارم.فقط به برادرت بگو،کار خوبی نکردی.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه