شناسه: 255668

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

مادر زن پسرم می گفت : یک روز متوجه شدم کسی در می زند رفتم و در را باز کردم دیدم یک آقای قد بلند و رشیدی که کتاب و روزنامه دستش بود آمده است گفتم : شما کی هستید گفت : من انوری هستم گفتم : من شما را نمی شناسم گفت : ولی من شما را می شناسم . من در مسجد گوهرشاد به پسرم و دختر خانم شما تبریک گفتم از خواب بیدار شدم دیدم ساعت 5/2 نصف شب است فکر کردم دختر و دامادم داخل خانه هستند در اتاق را باز نکردم صبح که شد متوجه شدم آنها تازه از حرم آمدند گفتم : چقدر دیر آمدید ؟ گفتند : رفته بودیم حرم دعای کمیل . تازه فهمیدم که دختر و دامادم حرم بوده اند . صبح بود مادر زن پسرم به ما زنگ زد وهمان طور که صحبت می کرد شروع به گریه کردن کرد علت گریه کردنش را پرسیدم خوابی را که دیده بود برایم تعریف کرد. وقتی به خانه ما آمد و عکس شهید را دید گفت : همین بود که من دیشب خوابش را دیدم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه