قدر شناسی
به روایت از فخر طوسی منبعیان : زمانی که می خواستیم فاطمه خواهر عبدالصالح را شوهر دهیم . یک روز با همدیگر خواهرش به خیابان به رفتیم به فاطمه گفتم : اگر برادرت عبدالصالح زنده بود .حتماً سر سفره ی عقد هدیه ای به تومی داد اگر راضی هستی من چیزی از طرف برادرت برایت می خرم ولی سر سفره ی عقد هم به شما نمی دهم تا بقیه ناراحت نشوند گفت: خیلی خوب پس یک انگشتر عقیق می گیریم که یادگاری هم بماند . این صحبت بین ما دونفر رد و بدل شد بدون این که هیچ کس بفهمد صبح روز بعد یکی از همسایه هامان به خانه آمد و گفت : شما دختری به نام فاطمه دارید ؟ جواب دادم بله فکر می کردم می خواهند به خواستگاری بیایند گفتم : والله خواستگاری برای دخترم آمده است والان نمی توانم به شما جوابی بدهیم . گفت : من برای خواستگاری نیامدم . سحر امروز خواب دیدم ، صدای همهمه ای از داخل کوچه می آید پنجره را باز کردم دیدم هیئتی که حدود سی یا چهل نفر بودند به این طرف می آیند یک نفر جلو بود و پرچمی دستش بود نزدیکتر که آمد دیدم عبدالصالح است . روبروی خانه ی ما که رسید ایستاد و صاحب خانه را با اسم صدا زد وجعبه ای از جیبش در آورد و گفت : این را به مادرم بدهید و بگوئید این یک انگشتر عقیق است این را به فاصله بدهد . همین لحظه ازخواب بیدار شدم .
ثبت دیدگاه