شناسه: 255998

نوجواني و جواني

راوی فاطمه زارعین: بعد از فوت پدر ابراهیم یک روز من به اداره پدرش (بهزیستی) نزد رئیس اداره جناب سرهنگ اشرافی رفتم. به رئیس اداره گفتم: اگر ممکن است به من حقوق بیشتری بدهید تا من بتوانم بچه هایم را از آب و خاک در بیاورم. گفت: بچه هایت را بیاور ببینم. بچه ها را لباس مرتب و نو پوشاندم و به اتفاق، نزد رئیس اداره رفتیم. تا چشم رئیس به بچه ها افتاد به آبدارچی گفت: چای و شیرینی بیاور. بعد رو کرد به من و گفت: خانم امیر عباسی به به چه بچه هایی! بعد از صرف چای و شیرینی گفت: پسرت را بیاور کانون کارآموزی و دخترت را هم در خیریه فرح بگذار، دویست تومان حقوق شوهرت را هم بگیر و در خانه زندگیت را اداره کن تا بچه هایت بزرگ شوند. من از حرف های رئیس ناراحت شدم و با عصبانیت گفتم: من از فرح متنفرم. گفت: شما بدت می آید؟ گفتم: بله. اگر خیلی فرح را دوست داری،‍ دختر و پسر خودت را ببر تا آنجا مشغول شوند. حاضرم گدایی کنم ولی حاضر نیستم بچه هایم را از خودم دور کنم. فوراً به سرهنگ مدنی رئیس سازمان امنیت تلفن زد که فلانی این طور گفته است. گفتم: بگو، اگر او رئیس سازمان امنیت است من هم برای خودم کسی هستم. بلند شدم و دست بچه هایم را گرفتم و بدون خداحافظی اداره را ترک کردم و تا 4 ماه هم برای گرفتن حقوق به اداره مراجعه نکردم. بعد سرهنگ مدنی به یکی از آشنایان گله کرده بود که فلانی این طور حرف زده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه