عشق به ائمه اطهار
راوی سید هاشم موسوی: تعدادی از برادران تصمیم داشتند برای اباعبدالله (ع) عزاداری کنند، به همین خاطر قرارشد چند نفری به نوبت نگهبانی دهند تا عزاداری خوب برگزار شود. "ابراهیم امیرعباسی" اسلحه اش را به دست گرفت و به سمت پشت نگهبانی به راه افتاد. به او گفتم: ابراهیم نوبت تو که نیست، از طرفی تو مسئولیت داری، چرا تو بری؟ دیگران هستند. گفت: ابوافضل(ع) برای لشکر امام حسین(ع) مهمتر بود یا بقیه؟ گفتم: خوب مشخص، حضرت ابوالفضل(ع). گفت: ابوالفضل(ع) بیشتر کلام امام حسین (ع) را می فهمید و اشک بیشتری می ریخت یا مثلا حر. گفتم خوب طبیعتا ابوالفضل(ع). گفت: پس من عرضه اش را ندارم از ایشان پیروی کنم. دیگر حرفی برای گفتن نداشتم. ابراهیم اسلحه اش را برداشت و برای نگهبانی رفت. از دور که او را نگاه می کردم، متوجه شدم شانه هایش تکان می خورد. ابراهیم آنجا با خودش خلوت کرده و اشک می ریخت. او حاضر نشد که بچه های دیگر به خاطر پست نگهبانی از آن جمعی که مشغول عزاداری هستند جدا شوند و این برای من قوت قلببود.
ثبت دیدگاه