عشق به جهاد
راوی ناصر ظریف: بعد ازظهر یک روز در مهاباد با "ابراهیم امیرعباسی" نشسته و گرم صحبت بودیم. ابراهیم گفت: احتمالا من فردا به مشهد می روم. خانواده ایشان در ارومیه به سر می بردند. من نعجب کردم و گفنم چرا حالا؟ گفت: خداوند می خواهد به ما فرزندی عطا نماید، دکتر تشخیص داده که به زودی متولد می شود، پس بهتر است که هنگام تولد فرزند در مشهد باشیم. همان شب به اتفاق هم به ارومیه آمدیم و تا نیمه های شب در پلاژ پادگان شهید ناصر کاظمی با هم درد دل می کردیم. صبح زود همراه با خانواده ابراهیم به فرودگاه آمدیم و آنها با هواپیما راهی مشهد شدند و من به مهاباد برگشتم. چند روز بعد ابراهیم به مهاباد آمد. گفتم چه شد؟ کوچولو چطوره؟ گفت: ای بابا خبری نبود دکتر گفت چند روز دیگر به دنیا می آید. ابراهیم به لحاظ عملیاتی که قرار بود در منطقه سر دشت انجام شود و به حضور او نیاز بود، سریع برگشته بود و صبر نکرده بود تا فرزندش به دنیا آید.
ثبت دیدگاه